بازگشتی بهاری
آرزو باقیست
تا امید دیدن روی بهاران هست
آرزو باقیست
هر چند که چشمان منِ خسته به راه
خار می بیند و بس
سبزه یا نور؟
پیدا نیست!
تیرگی از پی هم
خواب پشت سر هم
((چوبکی می یابم
آتشی می سازم
روزنی می جویم
چشمه ای می یابم
سر در آن چشمه فرو می آرم و...))
چشمها باز شده
آتش و روزن و چشمه
همگی پاک شده
یعنی هیچ؟؟؟
و دوباره این ندای آشنا
آید به گوش:
هان!
تا امید دیدن روی بهاران هست
آرزو باقیست
هر چند...
۸۱/۷/۲۳
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٥ ق.ظ توسط نیما
آشفته و آزاد
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
که آرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است
دکتر شفیعی کدکنی
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠۳ ب.ظ توسط نیما چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
که هر رنگی برای خود خدايی دارد و ما هم خدای رنگ خويش....
بهاران
که علف هم
در حضور پاکِ باران
سبز میگردد
بیا دلهای خود را
ـ بی تکلّف ـ
همنوای نایِ بلبل
به صد جلوه
بسان گل
بیامیزیم با صد رنگ و
نقّاشی کنیم
ولی یک رنگ مانیم
سبزِ سبز.
تبریز- پاییز(؟؟) ۸۱
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٩ ب.ظ توسط نیما یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥
عاقبت خلوت این خانه خاموش مرا
خواب
خواهد کرد
و خدا می داند
که کدامین خواهش
خانه خرابم...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٥ ب.ظ توسط نیما یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥
رقص مار
باز باد از دست گرما می کشد فریاد
گوئیا از روی آتش می گریزد باد!
باز می رقصد به روی شانه های شهر
شعله های آتش مرداد
رقص او چون رقص گرم مارها بر شانه ضحاک!
سر بر آر از کوه با آن گاو پیکر گرز
ای نسیم دره البرز...!
ف.م
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٠ ق.ظ توسط نیما سهشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٤
گفتی که چو خورشيد زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه ...
که خورشيد شدی تنگ غروب
افسوس...
که مهتاب شدی وقت سحر
ف.م
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٠ ب.ظ توسط نیما چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش.
ف.م
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٥ ق.ظ توسط نیما سهشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
حادثه
من و تو همسفر حادثه ايم ...
من و تو زاده يک حادثه است ...
می توان دل به دل حادثه داد؟؟؟
ن.ن
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ توسط نیما پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۳
به عمل كار بر آيد نه...(1)
اي كوه تو فرياد من امروز شنيديدردي است در اين سينه كه همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند
يارب چه قدر فاصله دست و زبان است
ة.ا. سايه
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۸ ب.ظ توسط نیما یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳
...
۶
زندگي
گذران خوكان نيست
.كه نواله گنديده را ليف مي كشند.
يا از آن وزغان نيست
كه از گند لجنزار سرمستند
يا جست و خيز ولنگار يك عنتر
تك و تاز ترس آلود يك مو ش
هلهله شهوت هاي بي افسار
پروار،شكمخوار
پرنده اي بيغم در چراگاه جهان
با پيكري غضروفي چون پيكر كرم
با نيروي فريب چون نيروي ابليس.
آن روز كه رگبار آزمون بغرد
آن كس كه بنجل چنين گذراني را بر شانه مي كشد
تنها مترسكي است
در چمن سوخته
رها شده و گسسته
بي ارج تر از ژنده چركين
بي بها تر از سفال شكسته...
ا.ط
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤۱ ق.ظ توسط نیما یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۳
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست
تو خود حجاب خودی حافظ از ميان بر خيز
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٦ ق.ظ توسط نیما دوشنبه ٤ آبان ،۱۳۸۳
لب دريا نسيم آب و آهنگ
شکسته ناله های موج بر سنگ
مگر دريا دلی داند که ما را
چه طوفان هاست در اين سينه تنگ
**************
لب دريا شب از هنگامه لبريز
خروش موج ها پرهيز پرهيز!
در اين طوفان که صد فرياد گم شد
چه بر می آيد از وای شباويز؟
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٠ ق.ظ توسط نیما دوشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۳
سر سبزترين بهار تقديم تو باد
آوای خوش هزار تقديم تو باد
گويند که لحظه ايست روييدن عشق
آن لحظه هزار بار تقديم تو باد
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ق.ظ توسط نیما سهشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳
زمزمه اي در بهار
دو شاخه نرگست اي يار دلبند
چه خوش عطري در اين ايوان پراكند
اگر صد گونه غم داري، چو نرگس
به روي زندگي لبخند، لبخند
. * * * * *
گل نارنج و تنگ آب و ماهي
صفاي آسمان صبحگاهي
بيا تا عيدي از حافظ بگيريم
كه از او ميستاني هر چه خواهي
* * * * *
سحرديدم درخت ارغواني
كشيده سر به بام خسته جاني
به گوش ارغوان آهسته گفتم:
بهارت خوش كه فكر ديگراني
* * * * *
سري از بوي گلها مست داري
كتاب و ساغري در دست داري
دلي را هم اگر خشنود كردي
به گيتي هر چه شادي هست داري
* * * * *
چمن دلكش،زمين خرم،هوا تر
نشستن پاي گندمزار خوشتر
اميد تازه را درياب ودرياب
غم ديرينه را بگذارو بگذر
مشيري
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٤ ب.ظ توسط نیما دوشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸۳
ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق گناه است گناه
آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه دو تبسم دو نگاه
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٧ ق.ظ توسط نیما یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸۳
پنج روزی که در اين مرحله مهلت داری
خوش بياسای زمانی که زمان اين همه نيست
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٦ ق.ظ توسط نیما پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۳
بوی گل نرگس؟نه بوی خوش عيد است
شو پنجره بگشا که نسيم است و نويد است
رو خار غم از دل بکن ای دوست که نوروز
هنگام درخشيدن گلهای اميد است
مشيری
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٦ ق.ظ توسط نیما سهشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢
(هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
وانکه اين کار ندانست در انکار بماند)
(جنگ هفتادودوملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند)
(مدعی خوا ست که آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد)
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۸ ب.ظ توسط نیما یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٢ ب.ظ توسط نیما شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢
زندگی،
ای عادت لعنت شده،
لعنتم کن،
لعنتت عادت شده.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٥ ب.ظ توسط نیما
